Persian Poem
قسم به چشمان آبی خدا
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم بر آنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که ستایش انگیزند تا در یابم ، شگفتی کنم ، باز شناسم که میتوانم باشم که میخواهم باشم تا روزها بی ثمر نماند هنگامی که میخندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم ، به سوی خود ، به سوی خدا که راهی است نا شناخته.... احمد شاملو از تموم دنیا و دار و ندارش شونه هاتو کم دارم ، برای بارش زخمی ، خنجر زهرآگین یــــــــــــــار تو که تازه اومدی ، تنها نذارم به چشام خوب خیره شو ، ببین چه پیرن منو دریاب خوب من ، دارم میمیرم دیگه حتی نایی نیست ، برای خوندن خیلی وقته ، تو سکوت غـــــــــــــــم اسیرم دل گمراه من چه خواهد کرد ((فکر کنم یکی از بهترین مطالب این بلاگ باشه این پست ، به خاطر اینکه از طرف یکی از عزیزترین و بهترین دوستام فرستاده شده )) من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش رادر یک نی لبک چوبی می نوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد (یادش گرامی) وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران نوای دل انگیز شد، چه فرق می کند برگ سبز کدام درخت بودی؟ درخت از برگ خسته می شود، پاییز بهانه است. وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن زمستان۱۳۸۶ زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکس تغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بر جاست. پشت این کوه بلند «هوشنگ ابتهاج» توی ساحل ،روی شن ها یه نفر نشسته تنها عاشقی با چشم گریون چشم هاشو بسته به دنیا تو چشاش حلقه اشک تونگاش یک دنیا رویا نشسته چشم به راه تا بیاد عشقش ز دریا عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه دل عاشق و شکستن شده کار این زمونه امان و صد امان از این زمونه 
![]()

با بهاری که می رسد از راه ؟
با نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه ؟
دل من چه خواهد کرد
با نسیمی که میتراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطر های سر گردان
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد
![]()


و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم.


لب دریای کبود
دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پر شور
و مرا دوست یدارد شیرین ...
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوشدل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
و چه خوشبختی پک
در نگاه من و او می خندید ...
وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از این بهتان چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او اینک این درشت بزرگ اینک این راه دراز
اینک این کوه باند ...

| Design By : Night Skin |


