X
تبلیغات
Persian Poem
قسم به چشمان آبی خدا


گوش هایم را میگیرم
چشم هایم را میبندم
زبانم را گاز میگیرم
ولی حریف افکارم نمیشوم
چقدر دردناک است فهمیدن!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 15:11  توسط سپهر 

 

 

نوشته ای که پیش روی شماست ، متنی است که از ذهن خلاق و با احساس گابریل گارسیا مارکز به عنوان خداحافظی او از خوانندگانش نوشته و بهتون پیشنهاد میکنم این متن با احساس و فوقالعاده فنی رو از دست ندهید

روی افکار و ذهن من خیلی تاثیر گذاشت ،امیدوارم از خواندن این متن لذت ببرید 

.....................................................................................................................

اگر پروردگار لحظه ای از یاد می برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد ،از این فرجه به بهترین نحو ممکن استفاده میکردم . به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی راندم ، اما یقینا هر چه را میگفتم فکر میکردم . ارزش هرچیز را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها میدادم . کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم ، زیرا در ازای هر دقیقه ای که چشم میبندیم ، شصت ثانیه نور را از دست میدهیم . راه را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند . اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من بخشید ، ساده تر لباس می پوشیدم ، در آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحک را نیز در آفتاب عریان میکردم . به همه ثابت میکردم به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی شدند بلکه زمانی پیر میشوند که دیگر عاشق نمی شوند . به بچه ها بال میدادم ، اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند . به سالمندان می آموختم با سالدیده شدن نیست که مرگ میرسد ، با غفلت از زمان حال است ، چه چیز ها که از شما ها یاد نگرفته ام....   یاد گرفته ام همه میخواهند بر فراز قله کوه زندگی کنند و فراموش کرده اند مهم صعود از کوه است . یاد گرفته ام وقتی نوزادی انگشت شست پدرش را در مشت میفشارد ، او را تا آخر عمر اسیر عشق خود میکند . یاد گرفته ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده ای را از جا بلند کند . چه چیز هایی که از شماها یاد نگرفته ام....   احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا . اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تورا میبینم ،چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم . اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تورا میبینم ، به تو میگفتم ((دوستت دارم)) و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی . همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصتی دیگر برای جبران این غفلت ها به ما دهد . کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری . مراقبشان باش . به خودت این فرصت را بده تا بگویی ((مرا ببخش)) ، ((متاسفم)) ، ((خواهش میکنم)) ،((ممنونم)) و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن .

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری . خودت را مجبور به بیان آنها کن . به دوستان و همه آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند . اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت .

آرزو میکنم و امید دارم از این نامه کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای تمام کسانی که به آنها علاقمندید بفرستید .

 

همراه با عشق

گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 0:23  توسط سپهر 

زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر حادثه هاست

تکه ابری است به پهنای غروب

آسمانی است به زیبایی مه

زندگانی چون گل نسترن است

باید از چشمه جان آبش داد

زندگی مال ماست

خوب و بد بودن آن ، عملی از من و ماست

پس بیا تا بفشانیم همه بذر خوبی و صفا

و بگوییم به دوست

معنی عشق و حقیقت چه نکوست....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 22:44  توسط سپهر 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید               

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار               

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 

گر صورت بی صورت معشوق ببینید               

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 

با این همه آن رنج شما گنج شما باد               

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 1:4  توسط سپهر  | 

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن ، در جاده ای که هیچ بادی نمیوزد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:1  توسط سپهر 

شب که میرسد از کناره ها

گریه میکنم با ستاره ها

وای اگر شبی ، ز آستین جان

بر نیاورم دست ز چاره ها

همچو خاموشا ، بسته ام زبان

حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل ، افتاده ایم

ما پیاده ایم ، ای سواره ها

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:32  توسط سپهر 

خدایا ، کفر نمیگویم ، پریشانم چه میخواهی تو از جانم ؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا !!!

گر روزی زعرش خود به زیر آیی ، لباس فقر پوشی ، غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بی اندازی و شب آهسته و خسته ، تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی ، زمین و آسمان را کفر گویی ، نمیگویی خداوندا !!!

گر روزی بشر گردی ، ز حال بندگانت با خبر گردی ، پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت !!!

خداوندا تو مسئولی !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 0:0  توسط سپهر 

ماهی ها چقدر اشتباه میکنند

قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ میدهند ؟

آزمون زندگی ما پر از قلاب هایی است که وقتی اسیر طعمه اش میشویم تازه میفهمیم ماهیها

بی تقصیرند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 23:13  توسط سپهر 

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

تا دریابم ، شگفتی کنم ، بازشناسم

که میتوانم باشم

که میخواهم باشم

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

هنگامی که میخندم

هنگامی که میگریم

هنگامی که لب فرو میبندم

در سفر به سوی خود ، به سوی خدا

که راهی است نا شناخته...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 15:33  توسط سپهر 

میروم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم ، آنچه نبایست کنم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هر چه که خواید بگوید

شـــــــــــهر باید به من الکـــلی عادت کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 15:33  توسط سپهر  |